.... مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط پرستو فریدونی   

 

 

دوستان گرامی به دلیل مشکلات فنی در قالب سایت  

 

اشعار دیگر،  به این مکان جدید انتقال می یابد  .

 

www.p-fereydoni.blogfa.com

 

..................

 

 
. مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط پرستو فریدونی   

 

حالا کجا باید رفت ؟

نه قرصهای تو

نه هذیانهای من

به خواب نمی روند

کنار  رنگهای به جا مانده ی این غروب

همه رفته بودند

در سوسوی دور دریچه های گرم

من با دانه های فرو رفته در آخرین لایه ی زمین

مترسک ها پریدند 

فردا بیدارشدیم  روی حسرت کلاغ 

و بی حسی دستهایم

قرصهایت را به تاخیر انداخت

ایستاده در خیره های کبود

و گردش دروغهای گرم نرفت  پشت کوه

تنها شعاعش چشمهایمان  را بست

 

 

 
. مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط پرستو فریدونی   


پلک زدن زیر آب

برای چیزی که جدا نمی شود از چشمهای خیس

نفس می گیرد

وآه

کاش بخارش پیدا بود

کاش معنای خود را نداند

و در خواب به فکر عصب های باد کرده اش نمی افتاد

یا چکه های کفشهایی کوچک

روی پله هایی که هر شب پرت

پرت تر

و تو جای پایت را می رفتی آنقدر

تابرسد به آب

یا یک دریای طوفانی درون اسطوره های قابی 

بر دیواری که اینجا نیست

 

پنجره ای به شدت باز 

مسیر نگاهم در هوا رد پرنده ایست خالی

اما نه ماه خالی می شود و نه آب

فقط موجهای قاب را حرکت می دهد

سر می رود از تمام بافت های من

گلویم که هیچ زمانی نیست .

 

 
.... مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط پرستو فریدونی   
نیازی نیست به سایه ی درخت 
انبساط برگهای تاریک 
در لرزش ناگزیر مردمک ها 
و نارنجهای خشک شده بر شاخه 
می چرخیم  در عمری که نمی چرخد دور حلقه های چوب 
نارنجی می شوم 
در آخرین نفسهای برهنه ی خاک 
فرو می افتیم با یخ های مردمک 
رد خزیدن ریشه های دود
سایه ها کشیده تر می شوند 
و نارنجها گم 
انگار از آغاز باد بوده ام 
 
... مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط پرستو فریدونی   

پدر برگشته از مرگ های من

 

دستهایش فرورفته در زانوهاش

 

نمی توانم بلند شوم

 

فروتر می روند چند دریا

 

قایقی درون زانوهای سائیده

 

و سرفه هایی که خواب ندارند زیر شیارهای  خیس 

 

 

 گوشه ای بیرون زده ام روی استخوانهاش

 

سنگها می افتند از دستم

 

صدای سنگ و استخوان

 

شکسته های قایقی بی سرنشین

 

هیچ گاه نبوده در روزنامه های این خیابان

 

پدر از خواب می پرد

 

کاش به یاد نیاورد کجا دفن شده ام .

 

 
.... مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط پرستو فریدونی   

 

 

آن سقف نمی دانست

 

چطور پوستی خودش را به مردن زد

 

زیر نقشهای ماسیده ی گچ بریها

 

وقت لمس تکه ای بیگانه

 

فرو رفت در گودی لبخند جمجمه ی خودش

 

قطره های پف کرده توی گلوش

 

بغضی بود بی باوردر زمان ملتهب چشمهاش

 

 

این سقف می داند

 

چطور افتاد از خراش عقربه های خشک

 

و تبدیل شد به زنی گچی

 

که بی حرکت روی دستهای خود خوابیده

 

و بالا می آورد طعم تمام خاکه های سفید

 

 
... مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط پرستو فریدونی   

پایین تر از چراغ خواب های دست بسته

رنگت می پرد از روی صبح

با یک دسته ابر لای کتاب

بیرون میزنی

 دست به موسیقی منجمد سنگ

 بین بچه های کمرنگ

مادر هم که بر نگشته از باران

یا انگار نباید برگردد

از یک انفجار کهکشانی هم که دلت نگیرد

رنگ کهنه ی کاج می افتد روی پیر زن

فالت گرفته میشود

زیر سقفهای شهریور

دلت پر می زند برای یک دسته ابر

تا همه چیز را اشغال کند

و برای تو می شود همه ی لبه های تیز

تمام مشقهای شب میکشی روی سرت

برفها آدم نمی شوند 

  رنگت  می پرد از روی فنجان قهوه 

درون کفشهایی که خیس می مانند

 چکیده هایی که  رنگ نمی گیرند سالها

 باقی روز هم پر از مچاله ها

که ناچارند  کاغذی باشند .

 
.... مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط پرستو فریدونی   
يكشنبه, 03 خرداد 1388 ساعت 20:26

ببخشید که این لبخند در شأن شما نیست

و مردمک های شما لو نمی رود

در جمجمه ای تاریک

گاهی که بو نمی دهد

می ترسد از صدایی آرام

که به گوش شنوندگان نمی خواست برسد

اما هر چه طبیعی بازی کنید

نه گریه اش می گیرد

و نه خنده اش

همه ی سگهای شما را بو کرد

و باز مردمک های شما لو نرفت

تا بخندد  به بویی زرد

که  نیامد از همین جمله ها 

تا  مهم نباشد این

مهم مردمک های شماست

که تاب جمجه ها را نداشت

حتی درون این  مربع های  روشن

کنار اشیائی ساکت

 که به جای شما شکستند.

 
...... مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط پرستو فریدونی   
جمعه, 04 ارديبهشت 1388 ساعت 06:00

شبی گرسنه شک میکند

 به امتداد زوزه های غلیظ قیافه های برفی

 که یکباره دیوار را پایین می کشد

 از انگشتهای فراری مجسمه ای گرم

که از زیر چانه اش نمی افتد

وفردا پنهان می شود

روی لغزندگی بادبادک های بی نخ

 وچندین سا ل دور می شود

  فرو می افتد در نقطه ای پرت 

  که نه شب است و نه روز

 و هنوز به فکر ولگردیهای نخهای پوسیده است

 که روزی می رسند

  به انگشتهای مجسمه ها  

و می ریزندا ز چشم سالیانی

 که  می خواهد دراز شود

  برای لحظه ای که هوا را

                     بی انگشت نشان دهد .

 
........ مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط پرستو فریدونی   

  گفتی بی خود شعرم می گیرد

از خطوط کاهی بعد از ظهر

 با پخش چرت های رنگ پریده ام

 در این جریان غار نشین

که صدایم هیچوقت نمی پیچد

و از بوی چراغ دریایی خوابم نمی برد

 

 من کبریت هم نزدم

 و الکترونها قبل از تقسیم شدنم در غارها

در چشمهایم پف کرده بودند

 و آرشه ی فریادم روی سائیدگی اش

حتی از شدت رنگ های پریده

 به هیچ کداممان پناه نمی برد 

 فقط صدایشان می پیچد

افسوس که تو گوشهایت را

 تا ابد گرفتی